برگردان:
احسان سنایی
بهگفتهی باستانشناسی سرشناس از دانشگاه بولدر کلرادو؛ دانشمندانی که قصد درک ریشههای ذهن آدمی را دارند؛ احتمالاً برای حل برخی معماهایشان بایستی به زنبورهای عسل بنگرند؛ نه اجداد میموننمایمان. دکتر «جان هافکر» (John Hoffecker)؛ پژوهشیار دانشگاه بولدر میگوید که فسیلها و شواهد باستانشناختی ِ فراوانی حاکی از پیشرفتِ سیر فرگشت (Evolution)، در «ذهن انسان» است؛ شواهدی از قبیل قدرت منحصربفرد ذهن در ایجاد گسترهای وسیع از اندیشههایی که در قالب ادبیات، هنر و یا فناوری نمود مییابند. او، فرگشتیافتگی ِ ذهن آدمی را به خلق چیزی که خودش «ابرمغز» (Super-Brain)؛ یا ذهن ِ جمعی مینامد، نسبت میدهد؛ اتفاقی که حدوداً ۷۵هزار سال پیش، در آفریقا بهوقوع پیوست.
هافکر، باستانشناسی صاحبنام و بینالمللیست که بر سایتهای کاوشی ِ گوناگونی از قارهی اروپا و شمالگان کار کرده است. او میگوید ایجاد چنین ابرمغزی، دستاورد قابلیتی کمیاب در طبیعت؛ یعنی اشتراک اندیشههای پیچیده مابین مغزهای انفرادیست. زنبورهای عسل، از بین دیگر گونههای زمینی، نمونهای بارز از ارگانیسمی بهشمار میروند که در فن ِ اشتراک اطلاعات پیچیده – از قبیل نقشهی مکانهای آکنده از غذا و نیز اطلاعاتی در خصوص نواحی ِ بالقوهی کندوسازی – از یک مغر، به مغز دیگر از طریق «رقس دمجنبانی» (Waggle Dance)؛ استادند. او میگوید: «بدیهیست که انسان، گسترهای بس وسیعتر از ابزارآلاتِ ارتباطی را برای بیان اندیشههایش ابداع کرده؛ که مهمترینش همان «زبان» است. مغز ِ هر انسانی در یک اجتماع، با شبکهای واحد از پیوستارهای عصبی ِ گوناگون، حالتی یکپارچه به خود میگیرد و «تفکر» را خلق میکند».
هرچند که شواهدِ زیستشناختی از بین فسیلها، بهمنظور کشف قابلیت تکلم در انسان، هنوز مایهی مباحثات فراوان است؛ اما کشفیات باستانشناختی ِ صورتپذیرفته از نشانهپردازیها؛ با رشد انفجارگونهی خلاقیتِ انسان در خلق انواع گوناگونی از مصنوعات، همزمان بوده است. طرحهای انتزاعیای که حدوداً ۷۵هزار سال پیش در آفریقا و بر رنگدانههای معدنی خراشیده شدهاند؛ بهعنوان مدرکی روشن از نمادپردازی و زبان؛ مابین تمامی ِ باستانشناسان پذیرفته شدهاند. او در ادامه میگوید: «از این نقطه به بعد، تنوعی فزاینده از انواع نوین ِ مصنوعاتی که نشان از استعدادی کاملاً تازه برای خلاقیت و ابداع میدهند؛ وجود دارد».
بهگفتهی هافکر، ریشههای ذهن و ابرمغز، در ژرفای تاریخ واقع است و احتمالاً همپیوندِ با بنیانهای زیستشناختی ِ فرگشتِ انسان؛ همانند راست ایستادن و ساخت آلاتِ سنگی، بهشمار میرود. از ساخت همین ابزارها بوده که انسانهای نخستین، قابلیت طرح تفکرات پیچیده یا تجسمات ذهنی – که نمونهی انسانی ِ رقص دمجنبانی ِ زنبورها باشد – را خارج از چارچوب مغزشان؛ بهدست آوردند. هرچند ایجاد ابزارآلات زمخت سنگی توسط انسان نخستین، که حدوداً ۲. ۵ میلیون سال پیش رقم خورد، دستاورد غیرمستقیم راست ایستادن – که به آزادسازیِ دستها بهمنظور انجام کارهای تازه انجامیده – بهشمار میرفته؛ اما نخستین نشانههای یک ابرمغز ِ فرگشتیافته، احتمالاً در حدود ۱. ۶ میلیون سال پیش و بههنگام ساخت تبرهای سنگی، در انسان پدید آمده و این، برای هافکر و دیگران، نخستین نمودهای بیرونی ِ تفکر اشتراکی بهشمار میرود.
تبرهای دستی ِ باستانی، به جایگاه والایی بهعنوان بازنمودهای ذهنی ِ انسان، نائل آمدند؛ چراکه شباهت اندکی به مادهی خام ِ خود – که عموماً تختهسنگهای نخراشیده بود – داشتند. هافکر میگوید: «این [ابزار]ها، بازتابی از یک طرح، یا الگویی ذهنیاند که در سلولهای عصبی ِ مغز انباشته؛ و بر سنگ، پیاده شده و محصول ارتباط قوی ِ متقابلی مابین دستها، چشمها، مغز و همچنین خود آن ابزار هستند».
ذهن پیشرفتهی جدیدی که در آفریقا سربرزده؛ با رشد سهبرابریِ ابعاد مغز، در اجداد سهمیلیونسالهی انسان (همچون «لوسی»؛ که برخی معتقدند مادر انسان مدرن محسوب میگردد) مشخص میشود. در آن عصر، انسان لباسهای تزئینی ِ سوراخدار و سوزنهای جلادادهشدهی استخوانی و طرحهای هندسی ِ سادهای را خلق میکرد که حدوداً ۷۵هزار سال پیش، بر کلوخههای سنگ اُخرا حجاری شده بودند. هافکر ادامه میدهد: «با ظهور علائم و زبان – و به تبعاش اجتماع مغزها در یک ابرمغز – ذهن انسان، ظاهراً بهشکل نیرویی نامحدود و بالقوه از خلاقیت، اوج گرفت.
هافکر اعتقاد دارد که پراکندگی ِ انسان مدرن از خاک آفریقا به اروپا در حدود ۵۰ تا ۶۰هزار سال پیش؛ معرّف تاریخیست که بسط و توسعهی زبان، از آن آغاز شد: «از آنجاکه همهی زبانها، اساساً ساختمان مشابهی دارند؛ نمیتوانم تصورش را بکنم که آنها مستقلاً و در دورهها و مکانهای گوناگون ایجاد شدهاند».
در سال ۲۰۰۷ بود که پژوهشی به سرپرستی ِ هافکر و همکاراناش از آکادمی ِ علوم روسیه؛ نشان از قدیمیترین مدرک از وجود انسان مدرن در اروپا داد؛ که به ۴۵هزار سال پیش بازمیگشت. از میان چندین سایت باستانی در بستر رود «دُن»؛ در ۴۰۰ کیلومتریِ جنوب مسکو، که مجموعاً تحت نام Kostenki شناخته میشوند نیز تعدادی استخوان و سوزنهای تمامعیاری از جنس عاج، با چشمهی عبور نخ بهدست آمد؛ که نشان میداد ساکنان باستانی ِ این نقطه، برای جان بهدر بردن از شر زمستانهای سخت آن منطقه، برای خود پوستین میدوختهاند. این تیم همچنین موفق به کشف قطعهای حکاکیشده از جنس عاج ماموت شد که ظاهراً سر ِ پیکرهای کوچک، متعلق به ۴۰هزار سال پیش محسوب میشده. هافکر میگوید: «اگر اینچنین باشد، این قدیمیترین اثر تجسمیای خواهد بود که تاکنون کشف گشته».
کشفیات صورتگرفته در Kostenki، حاکی از تأثیرات ذهن خلاق ِ انسانهای مدرن، در دورانیست که از آفریقا، به مکانهایی نقل مکان کردند کهگاه سرد و عاری از خوراکی بود. «این [انسان]ها، سالم و دستنخورده از نواحی ِ گرمسیری برآمدند و بهیاریِ ابتکارات خلاقانهشان در ابداع فنون؛ با نواحی ِ تحت سیطرهی عصر یخبندان، در دشتهای مرکزیِ روسیه سازگاری یافتند».
قدمت آلات باستانی ِ موسیقی و آثار تجسمیای که در غارهای فرانسه و آلمان پیدا شده؛ به بالغ بر ۳۰هزار سال پیش برمیگردد. هافکر میگوید: «انسانها، قابلیت تصور چیزی در ذهنشان را داشتند که وجود خارجی نداشت و سپس آن را میساختند. چه این چیز، یک تبر دستی باشد و چه یک فلوت و یا یک خودروی شورولت؛ انسان دائماً در حال بازترکیب پارههای متفاوت از دادهها به الگوهایی بدیع است و تنوع ِ این فرآیند احتمالاً نامحدود است».
هرچند که مفهوم ابرذهن ِ انسانی، همانند حشرات اجتماعیای نظیر زنبورها و مورچههاییست که با گردآوری، پردازش و همچنین اشتراک اطلاعاتی پیرامون محیط پیرامونشان، مجموعاً همانند یک ابرجاندار عمل میکنند؛ اما تفاوتهای چشمگیری هم در انسانها دارد. هافکر میگوید: «اجتماعات انسانی، ابرجاندار نیستند؛ بلکه متشکل از مردمانی هستند که تا حد زیادی منفردند و جوامعی پر از افراد و خانوادههای رقیب را شکل دادهاند».
از زمان ظهور جهان صنعتی ِ مدرن طی تقریباً پانصد سال گذشته؛ خلاقیتی که توسط ابرمغز آدمی هدایت میشود؛ جهشهای چشمگیری داشته؛ از ابداع ساعتهای مکانیکی گرفته تا شاتلهای فضایی. هوش مصنوعی، میتواند تفاوت مابین ِ انسانها و رایانهها را تا چند قرن آتی، از میان ببرد.
منبع: پرتال دانشگاه بولدر؛ کلرادو

توضیح تصویر:
دکتر جان هافکر؛ مشغول کاوش در سایت باستانیای در خاک روسیه متعلق به ۴۵هزار سال پیش / Image courtesy Vance T. Holliday/ University of Arizona
از مجموعهاخبار روزانه - رستهی باستانشناسی/زیستشناسی – ترجمهای از پرتال دانشگاه بولدر؛ کلرادو
وضعیت استیوجابز


چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده .
متن سخنرانی
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید.
زیر آن عکس نوشته بودstay hungry stay foolishاین پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند .
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم.
با تشکر از ham hosseyn برای ارسال این مطلب .
مقدمه
" ... در دهه 1930 زنی به نام جوآن گرانت کتاب فرعون بالدار / والا را نوشت . این یکی ازکتاب ها هفتگانه اوست که مجموعه خاطرات روزگاران دور نام دارد . فرعون بالدار خاطره یکی از زندگی هایی است که او در حدود 5500 سال قبل از میلاد در مصر تجربه کرده است .
در آن زمان برخی افراد نمی توانستند باور کنند که فرعون بالدار پرفروش ترین کتاب شده باشد و آن را به بهانه اثر تاریخی تخیلی نادیده می گرفتند . باستان شناسان با برخی از گفته های نویسنده موافق نبودند اما او می گفت تنها چیزی که می داند همین است که زندگی در آن روزگاراین طور بوده است . در این اثنا باستانشناسان مشغول کشف های تازه ای بودند و فهمیدند که بسیاری از گفته های نویسنده در واقع صحت دارند . البته هنوز کشف های دیگری نیز در راه خواهد بود . ... علت اشاره به کتاب فرعون بالدار این است که درس های معنوی فراوان وزیبایی در آن وجود دارد . این کتاب می توانست یکی از کتابهای اک باشد ، تنها تفاوت در این است که نامی از اک در آن برده نشده ... موضوع کتاب اول یعنی فرعون بالدار ، نبرد بخاطر آزادی و استقلال است . کتاب دوم از ادامه نبرد و نهایتاً بدست آوردن این آزادی و استقلال صحبت می کند . کتاب سوم می گوید که مردم بخاطر رهبر خود یعنی فرعون ، چگونه در آستانه از دست دادن این آزادی بودند . وقتی که فرعون سرانجام سرعقل آمد و فهمید که چه اتفاقی افتاده از قدیسین کمک خواست که به آنها حارس می گفتند . آن گاه فرعون مجدداً خودرا با قوانین و اصول باستانی انطباق داد . "
روش بقای معنوی در دنیای امروز – نویسنده : هارولد کلمپ

ترجمه : اوست
مدیر وبلاگ : http://ooust.wordpress.com
جوآن گرانت - زندگی نامه
25-1907 دوران کودکی در جزیره ی هایلینگ
جوآن دوازدهم آوریل 1907 در لندن در خانوادهای ثروتمند به دنیا آمد. به دنیا آمد. مادرش بلنچ (Blanche)، به روایت خانوادگی یک سایکیک (فراروانبین) عمومی بود و در بخش غربی لندن سکونت داشت. او عضو محبوب گروهی از فارقالتحصیلان دانشگاه کمبریج بود و پدر آیندهی جوآن، جی.ف. مارشال (JF Marshall) که دوستانش جک صدایش می زدند نیز جزو آن گروه بود، فردی عینکی و تیزهوش که در علوم مکانیکی و حقوق سه بار رتبه ی اول را کسب کرد و اشتیاق بسیاری به تنیس رویال داشت.
مدت کوتاهی بعد از تولد جوآن، مارشال ها به همراه دو دختری که بلنچ از روابط قبلیش داشت به نام های مارجوری و آیرس، برای زندگی به جزیره ی هایلینگ نزدیک Portsmouth در بخش جنوبی انگلستان رفتند.
فهمیدن اینکه چرا آنها هایلینگ را انتخاب کردند سخت است، چون آنجا جزیرهی پر بادی بود که زمان هایی هم که باد نمی وزید مورد هجوم پشه های شورزارها قرار می گرفت. جک مارشال برای خلاص شدن از دست پشهها شیوه ی زیرکانه ای را به کار گرفت که شامل ایجاد یک انستیتوی بریتانیایی برای مهار پشه و گالوانیزه کردن جزیره برای پیدا کردن و نابود کردن لاروهای آنها می شد. او برای این کارش جایزه ی CBE دریافت کرد، کتابش تحت عنوان پشه های بریتانیایی در حوزه ی خودش همچنان منبع موثقی است.
جوآن پدرش را "ماده گرایی" می دانست که سخت ضدمذهب بود و تأکید داشت این دنیا تنها هستی است که می توان انتظار آن را داشت. برای جوآن که به خاطر داشت در دوران کودکی و پیش از آن، ارواح را به چنان وضوحی می دید که گویی خدمتکاران کودکی های دوران ادواردیش را می بیند - در ذهن کودک، هم ارواح و هم خدمتکاران به طرز عجیبی توسط بزرگترها نادیده انگاشته می شوند- این نگرش پدرش، بسیار باریک بینانه به نظر می رسید. با این همه تردیدی نیست که او پدرش را دوست می داشت و تحسین می کرد و در دقت بسیاری که در سنجش تمامی ایدههای دریافتی یا مشاهدهی سطحی از خود نشان می داد، دنباله روی پدرش بود. جک برای دخترش که به وضوح باهوش و زیرک بود آرزوهایی داشت که به دانشگاه کمبریج برود و اولین زنی باشد که مقام اول را در علوم مکانیکی به دست می آورد مانند خودش.
اگر معلم خصوصی محبوبش اخراج نمی شد، جوآن می توانست موفق شود. اما این کار باعث شد او اعلام کند که دیگر کاری به تحصیلات مدرسه ای ندارد. در نتیجه در آزمایشگاه پدرش مشغول به کار شد در حالیکه مادرش به دنبال خواستگاری برای او بود تا مسئولیت بچهی غیرعادیش را به عهده بگیرد.
1937 – 1925 انگلستان
دیگر لزومی نداشت بلنچ نگران باشد چرا که جوآن در حالیکه در استرالیا به اسکی مشغول بود عمیقاً عاشق شد. خانوادهی هر دو طرف به نامزدی آنها رضایت دادند، اما نامزدش مجبور بود به خاطر شغلش به پاریس برگردد. جوآن در بیمارستان لندن در حال بهبودی از عمل برداشت لوزه هایش به سر می برد که خبر مرگ ناگهانی نامزدش را شنید. دوستانش در این اندوه با او شریک شدند. در میان آنها یک دانشجوی جوان حقوق به نام آرتور لسلی گرنت (Arthur Leslie Grant) حضور داشت، یک آرژانتینی اسکاتلندی که همیشه با نام دومش شناخته می شد و جوآن عاقبت به ازدواج با او رضایت داد. دخترشان گیلیان، سه سال بعد در سال 1930 متولد شد.
جوآن با رمان نخستش با نام "فرعون والا" (Winged Pharaoh) که سال 1937 منتشر شد، به شهرت غیرمنتظرهای دست یافت. اما خوانندگانش تا حدود 20 سال بعد از یک چیز رسماً اطلاع نداشتند و آن اینکه جوآن طی یک خلسه، فرعون بالدار را فراخوانده و جزئیات کامل یک زندگی دیکته شده بود که بعدها او با کنار هم گذاشتن بخش های مختلف به داستان Sekeeta رسید که در مصر پیش-سلطنتی وجود داشت. این دستنوشته ها هنوز موجود است؛ انبوهی از دفترچههای کوچک که با خط ایتالیک و مرتب لسلی تندنویسی شده بودند.
58 – 1938 کشور ویلز
متأسفانه، اگرچه لسلی واقعاً تمایل داشت که جوآن تواناییهایش را در محدوده ی زندگی شخصی خودشان به نمایش بگذارد، اما داشتن همسری آشکارا مشهور که برای خرد پیشرس نهفته در نوشته هایش و موهبت های فراروانبینیش - در گوشه و کنار از آن صحبت می شد- جشن و سرور برپا کند، او را پریشان می کرد. جوآن، همسر دومش، چارلز بیتی (Charles Beatty) را که نویسنده بود و فلسفه ی رازورزانه را دنبال می کرد، در سال 1938 ملاقات و کتاب دومش به نام زندگی همچون کارولا را به او تقدیم کرد.
طی جنگ جهانی دوم، آنها در Trelydan پناهگاهی برای دوستان بیخانمان و فرزندان آنها ایجاد کردند، یک خانهی چوبی بزرگ سیاه و سفید که کاملاً در تپه های مرزهای ویلز جای گرفته بود و هزینهی آن از درآمد کتابهای هر دویشان و عمدتاً نوشته های جوآن تأمین می شد. در آنجا جوآن کشف کرد که قادر است به اختیار خودش، از زندگی های گذشتهی دیگران و همینطور خودش آگاه شود. دستنوشتههای دقیق بسیاری از جلساتی که طی آنها زندگی گذشتهی یکی از افراد حاضر در اتاق با جزئیات بازگو می شد، موجود است. او و چارلز متوجه شدند که این جریان اغلب به عنوان تسکین یا راهنمایی است برای مشکلاتی که مراجعانشان در آن زمان با آن روبه رو هستند.
70 – 1958 فرانسه
این جریان، پیش درآمدی بود برای کار درمانی ای که قرار بود جوآن بعدها با مشارکت همسر سومش، روانپزشک دنیس کلسی (Denys Kelsey) برعهده گیرد. پیش از آنکه دنیس با کتابهای جوآن آشنا شود و تصمیم به ملاقات او بگیرد و بالاخره او را تنها چند مایل دورتر از خانهی خودش بیابد، کار هیپنوتراپی متقاعدش کرده بود که تناسخ حقیقت دارد.
طی سالهای 1960، دنیس و جوآن لندن را ترک کرده و به کلبه ی کوچکی که دیوار به دیوار یک انبار کاه و در نزدیکی منطقه ی Dordogne فرانسه بود رفتند و مطب خود را به راه انداختند. مراجعان آنها عمدتاً از بریتانیا بودند اما از سایر کشورهای اروپایی و غیر آن هم می آمدند. باور آنها بر این بود که دو هفته کار فشرده در مکانی زیبا و دور از دغدغه، برای افراد مفیدتر از سفر پرزحمت آنها به اتاق مشاورهی کلسی در لندن است. طی این مدت آنها اغلب با هم کار می کردند؛ کی که جوآن اغلب دنیس را اینطور می نامید، جلسه را مدیریت و جوآن با دریافت هایش از آسیبهای زندگی گذشته و اصول اخلاقی نادرستی که می توانست منشأ گرفتاری و آشفتگی بیمار باشد، به مراجعان کمک می کرد.
1989 – 1970 ایالات متحده و انگلستان
بعد از آنکه ایالات متحده آشنایی بیشتری با کار آنها پیدا کرد، بخشی از سال را آنجا و بیشتر در نیویورک میگذراندند. در اوایل دههی 1970 که خانهی آنها در فرانسه میبایست به فروش میرسید، دوباره به انگلستان برگشتند تا مدتی را آنجا سپری کنند، ابتدا به آپارتمانهای لندن - آن زمان بود که جین لاهر (Jane Lahr) به دیدار آنها آمد، همانگونه که به روشنی در پیشگفتار کتابش توصیف می کند، و سپس به روستایی در انگلستان که هر دوی آنها دوستش می داشتند بازگشتند. جوآن سالیان دراز از بینظمی ضربان قلب رنج می برد و خودش آنها را با صدای بامب توصیف می کرد. او مدت زیاد و روزافزونی را در بستر گذراند و در تاریخ 3 فوریه 1989 درگذشت.
نیکلا بنت
برگرفته از "آشنایی با جوآن گرانت" - از دل برآمده
کتاب ها
جوآن گرنت به عنوان فراروانبینی که به خود آموخت چگونه زندگیهای گذشته را به یاد آورد، نه تنها یک نویسنده بلکه داستان سرایی مادرزاد بود که قادر بود خوانندگانش را به شدت متأثر کرده و الهام بخش آنها باشد. اعتقاد راسخ او به این که "همه ی ما دروناً توان کمک کردن به دیگران و تغییر زندگی آنها در جهت بهتر شدن را داریم"، انگیزه ای بود برای نوشتن کتاب ها و همینطور ادامهی زندگی.
روش کار او غیرمعمول بود. او خاطراتی از زندگیهای گذشتهاش را به گونهای نامرتب دیکته می کرد (یادداشت ها هنوز موجودند)، و بعد آنها را کنار هم میگذاشت و یک داستان منسجم به وجود میآورد، به تدریج دریافت که چطور یک رویداد به رویداد دیگری مربوط است. "کتاب های خاطرات دور" از نوع نوشته های غیرارادی نبودند بلکه ثمرهی کار مشکل نویسندگی معمول بودند، به سبک منظوم، با جزئیاتی روشن و قهرمانانی دلنشین (عموماً زن) که ذکاوت، دلاوری و خرد روحانی خود را به کار میگرفتند تا بر نیروهای نادرستی و فساد چیره شوند. با آنکه به زمانهای بسیار دوری برمیگردند اما آموزه های آنها در زمان کنونی ما طنین انداختهاند، همانطور که در روزهای تاریک جنگ جهانی دوم با انتشار آنها، به گونهای جانانه طنین انداز شدند.
کتاب های او به 15 زبان ترجمه شده اند و برای مدت 70 و اندی سال، چاپ کتاب فرعون والا هرگز متوقف نشد.
منشرنشده ها
- از دل برآمده (Speaking from the Heart) کردار شناسی، تناسخ و آنچه از انسان بودن در ذهن داریم.
کتاب های خاطرات دور
- فرعون بالدار (Winged Pharoah)
- زندگی همچون کارولا (Life as Carola)
- چشمان هورس (Eyes of Horus)
- فرمانروای گسترهی افق (Lord of the Horizon)
- پر سرخ (Scarlet Feather)
- بازگشت به فردوس (Return to Elysium)
- و موسی متولد میشود (So Moses Was Born)
داستان
- نجیب زاده و بانوی اشرافی (The Laird and the Lady)
برای کودکان
- ماهی قرمز و داستان هایی دیگر (The Scarlet Fish and Other Stories)
- بامداد سرخ فام (Redskin Morning)
سفرنامه
- تعطیلات مبهم (Vague Vacation)
- چیزهای زیادی برای به یاد آوردن (A Lot to Remember)
زندگی و کار
- خاطرات دور / زمانهای کهن (Far Memory/Time out of Mind)
- زندگیهای بسیار ( با دنیس کلسی) (Many Lifetimes)
http://joangrant.net/home.php?page=reincarnation
یکی از قابل تمجیدترین کتاب هایی که در رابطه با تناسخ نوشته شده اند، سال 1937 منتشر شد. عنوان کتاب "فرعون والا" بود. گرانت در این شاهکار دربارهی زندگی گذشتهاش در مصر نوشت. در آن زمان او کاهنی بود تحت آموزش تکنیکی سرّی که او را قادر می ساخت زندگی های گذشته را با جزئیاتی کامل دریافت کند و به یاد آورد. در آن دوره از زندگی، او در نقش "سیکیتا" (Sekeeta) (دختر فرعون) ده سال در یک معبد مصری به آموزش این تکنیک پرداخت. این آموزش اسرارآمیز نیازمند آن بود که او و سایر کارآموزان حداقل 10 مرگ زندگیهای گذشتهی خود را به یاد آورند. علاوه بر آن میبایست یک آزمون نهایی را نیز پشت سر میگذاشتند که به موجب آن باید چهار روز و شب در حالیکه در یک گور محبوس شدهاند، با 7 آزمون سخت تحت آزمایش قرار گیرند. سیکیتا آزمون را با موقفیت پشت سر گذاشت و مهارتی که "خاطرهی دور" نامیده می شود را با متناسخ شدن به عنوان جوآن گرانت به قرن بیستم آورد.
جوآن در تمامی زندگیش، "خاطرهی دور" را تجربه کرد. او فراروان بینی عالی بود و تجربهی رؤیاهای پیش آگاهانه و پیشگویانه داشت.
-------------------------------------------------------------------------------------
http://joangrant.net/home.php?page=farmemory
بیست و نه ساله بودم که شروع به یادآوری این تکنیک کردم تا بتوانم یک تناسخ پیشین را با جزئیات، به صورتی آگاهانه و خودخواسته دوباره تجربه کنم. تا آن زمان، اعتقاد محکم من به اینکه زندگی های بسیاری داشته ام بر اساس قسمت های ناپیوسته ای از هفت زندگی پیشین بود، چهار مرد و سه زن. اگرچه این قسمت ها آنقدر طبیعی بودند که انگار خاطرهی همین روزهای اخیر هستند، اما نومیدکننده اند، چون نمی توانم شکافهایی که این قسمت ها را به هم پیوند می دهند، پر کنم.
در سال های اول بیست سالگیم سعی کردم محدودهی ادراکم را گسترش دهم. برای این کار، چندین بار در طول شب بیدار می شدم تا رؤیاهایم را یادداشت کنم. با تمرین بالاخره آموختم که چطور بین دروغین و راستین، بین یک تصویر ذهنی که خود ساخته ام با صحنهای که واقعیت عینی خودش را دارد، فرق بگذارم.
تکنیک این نوع از خاطره ی دور که ( ثمرهی آن نوشتن کتابهاش بود) در نقطهی مقابل رویدادی مجزا قرار می گیرد که یک یادآوری خودانگیخته است، موجب یادگیری شیوهی تغییر بخش عمدهی توجه یک فرد از شخصیت کنونی به شخصیت پیشین می شود به گونهای که هم زمان بتوان هوشیاری عادی را به میزان لازم برای دیکته کردن گزارش بی وقفهی افکار، عواطف و احساسات شخصیت پیشین، حفظ کرد.
از کتاب "زندگی های بسیار"
http://joangrant.net/home.php?page=feather
به عقیده ی من از بین تمامی زندگی های گذشته ای که قادرم به یاد آورم، کوتاه ترین و مؤثرترین پندی که برای زندگی کردن آموخته ام برمیگردد به زمانی که یک سرخپوست آمریکای شمالی ماقبل تاریخ بودم : آنها معتقدند پیش از آنکه بتوانید وارد بهشت شوید، تنها لازم است به یک سؤال پاسخ دهید و آن پرسش این بود : " با متولد شدن شما در این دنیا، چند نفر شادتر شدند؟
از کتاب "از دل برآمده"
-------------------------------------------------------------------------------------
http://joangrant.net/home.php?page=winged
در مصر باستان، فرمانروایی که به مقام کاهن نایل می شد را "فرعون والا" می نامیدند. سیکیتا، پرنسس و دختر والدین روشن ضمیر، به معبد فرستاده می شد تا به عنوان یک "نظاره گر حقیقت و عدالت" آموزش ببیند، توانایی سفر در رؤیا خارج از کالبد را به دست آورد تا به آنهایی که گرفتارند کمک کرده و با بدی مبارزه کند.
لوتوس همیشه نماد یک کاهن (روحانی) راستین بوده است. چرا که ریشه های آن در گل و لای ته آب رشد میکند و راهش را به سوی نور خورشید باز می کند... تنها آنهایی که گذرگاهی از خاطره دارند که ساقهی لوتوس است، می توانند به زمین بازگردند آنچه آنها در آن نور دیده اند.
از کتاب "فرعون بالدار" (والا)


لینک دانلود کتاب
http://ketabnak.com/ebfiles/Star_Signs.pdf
با تشکر از همه عزیزانی که در تهیه نسخه الکترونیک این اثر زحمت کشیده اند


اک ویدیا
دانش باستانی پیامبری

اثر :
پال توئیچل
لینک دانلود :
http://ketabnak.com/ebfiles/Eck_Vidiya.pdf
خرد معنوی در ارتباطات

اثر :
هارولد کلمپ
لینک دانلود :
http://www.4shared.com/document/o_4WgYTA/Spiritual_wisdom_in_communicat.html

